نه از تو؛ نه از من/داستانک
نه از تو؛ نه از من
ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو میدانم و از "بخشایش" تو میبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجدهات نکند؟
آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.
«تذكره الاولياء عطار نيشابوری»
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 3:27 توسط سیمین
|
ميدهم جان، تا ز جان شيرينتري پيدا کنم