یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کی نبود

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کی نبود، هیچ چی نبود، خدا تنها بود، خدا مهربان بود، خدا بینا بود، خدا دوستدار زیبایی بود، خدا دوستدار نیکی بود، خدا دوستدار شایستگی بود، خدا از سکوت بدش می آمد، خدا از سکون بدش می آمد، خدا از پوچی بدش می آمد، خدا از نیستی بدش می آمد...

خدا آفریننده بود، مگر می شود نیافریند؟ ناگهان ابرها را آفرید، و در فضای نیستی رها کرد، ابرهایی از ذره ها، هر ذره: منظومه ای کوچک، نامش "اتم"، هر ذره: منظومه ای کوچک، نامش ستاره ای، ستاره هایی، پروانه وار، در گردش، (کعبه ای بر گردش، پرستندگان، در طواف! از سنگ سیاه تا سنگ سیاه).

ببین!

فقط یک عدده، یه غیر یک ، هر چه که هست، چه ده، چه صد، چه هزار، چه میلیون، چه میلیارد، چه بیشمار _ شماره نیست، هیچ نیست، هستند اما نیستند، نیستند اما هستند " صفراند! یعنی خالی اند، هیچ اند، پوچ اند، بی معنی اند، یک عدد خشک و خالی هم نیستند! زیرا فقط یک عدده، اما همین صفر، جلو یک که نشست...؟؟؟!!!

یک رو صدها و میلیونها و بیلیونها می کنند، ..............اما صدها و میلیونها و بیلیونها، فقط یک اند، زیرا، فقط یک عدده، دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه، یعنی :

دو تا یک ، سه تا یک، چهار تا یک، پنج تا یک،.... ده، بیست، سی، چهل ، پنجاه، شصد، هفتاد....

فقط یک است و بقیه صفر!!


توی حساب: فقط یک عدده، توی این عالم، فقط یک عدده بقیه هر چی که هست، صفر است، همه صفراند، هیچ اند، پوچ اند، خالی اند!

صفر یک دایره تو خالی، دور می زند، و آخرش می رسد به اولش و ... هیچ! همین!

فقط ، یک است و جلوش _تا بینهایت صفرها_ صفرها،

صفر: خالی، پوچ، هیچ! وقتی بخواد خوش باشه، تنها باشه، وقتی بخواد فقط با صفرها باشه، اما وقتی جلوی یک بشینه...!؟ وقتی فقط بخواد با یک باشه، از پوچی و از تنهایی در بیاد، همنشین یک باشه!؟ اون وقت چی میشه!


تو بچه جان!

بچه نه ساله ده ساله! هیچ بودی، خاک بودی، خوراک شدی، هشتاد سال دیگه، نود سال دیگه، یک بچه پیر می شی، هیچ می شی، خاک می شی، دور می زنی، دایره ای، بی جهت، بی معنی، تو خالی: باز از اول می رسی به اول، مثل صفر!

وقتی برای خودت زندگی کنی، وقتی بخوای فقط برای خودت باشی، تنها باشی، وقتی بخوای فقط با صفرها باشی، تنها باشی، وقتی بخوای فقط با صفرها باشی، عمر تو، مثل یک خط منحنی، روی خودت دور می زنه، مثل صفر، باز از آخر می رسی، به اول! می مونی می گندی، مثل مرداب، مثل حوض، بسته می شی، مثل دایره، مثل صفر!

اما اگه جلوی یک بشینی ....؟!

اگر بخوای فقط برای یک باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین یک بشی...؟!

عمر تو مثل یک خط افقی پیش میره، از آخر به آبادی می رسی مثل راه....از آخر می ریزی به دریا، مثل رود!

اگر جلوی یک بشینی، اگر بخوای فقط برای یک باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین یک بشی، باید برای دیگران بمیری، عمر تو مثل یک خط عمودی، بالا میره، مثل موج، مثل طوفان، مثل یک قله بلند مغرور، تو تپه ها، مثل درخت سرو و آزاد، تو خزه ها _ که رو به خورشید میرویه، به آسمان قد می کشه_ مثل یک انسان بزرگ، یک شهید، یک امام، تو گرگ ها، تو روباه ها، تو موش ها، تو میش ها، که پا میشه، که می ایسته،

بپا خیزی،بیایستی!تو صفرها، مثل یک!


بله!

فقط یک عدده، زیرا فقط یک عدده، شماره ستاره ها و ماهها، ذره ها، منظومه ها، زمین ها، آسمان ها، جمادها، نباتها، جانوران، آدمیان، دیده ها، ندیده ها، پست و بالا، زشت و زیبا، خوب ها و بدها، هر چه که هست، هر چه توی دنیاست، هر چه که دنیا توش است، شماره تمام چیزهای عالم،

یک

جلوش تا بینهایت صفرها!


یکی هست، یکی نیست، غیر از خدا، هیچ چیز نیست، هیچ کس نیست

غیر اون یک

خدا، جلوش تا بینهایت صفرها

درسي از لقمان حکيم

حکايات ؛ درس لقمان حکيم


لقمان حکيم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندي، بنويس.
شبانگاه همه آنچه را که نوشتي، بر من بخوان؛
آنگاه روزه ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هيچ طعام نخورد.
روز چهارم، هيچ نگفت.
شب، پدر از او خواست که کاغذها بياورد ونوشته ها بخواند.
پسر گفت: امروز هيچ نگفته ام تا بخوانم.
لقمان گفت: پس بيا و از اين نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قيامت، آنان که کم گفته اند، چنان حال خوشي دارند که اکنون تو داري.

شما مردم شایسته‌ی اعتماد نیستید....

شما مردم شایسته‌ی اعتماد نیستید....


می‌گویند روزی درویشی از جلوی یك مغازه‌ی كبابی رد می‌شد.

دید كه شخصی تعدادی گنجشك را كشته و به سیخ كشیده و بر آتش كباب می‌كند.

درویش از آن شخص خواست كه یكی از گنجشك‌های كباب‌شده را به او بدهد.

آن فرد خودداری كرد. درویش «كیشی» كرد. ناگهان گنجشك‌ها زنده شدند و پریدند و رفتند.

مردم شهر وقتی آن كرامت را از درویش دیدند،

دور او جمع شدند و از او شفا و شفاعت خواستند.
 
درویش بی‌اعتنا می‌رفت و مردم هم به دنبال او می‌رفتند.

ناگهان درویش به‌سمت مردم برگشت و شلوارش را پایین كشید و به‌سمت آنان ادرار كرد.

 مردم از او روی گردانیدند و او را دیوانه خواندند.

 درویش گفت: شما مردم به كیشی می‌آیید و به جیشی می‌روید؛

پس شایسته‌ی اعتماد نیستید.

اشتباه مجنون

اشتباه مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلانشست.

عشق آن شب مست مستش کرده بود ....

فارغ ازجام الستش کرده بود.

گفت:یارب ازچه خارم کرده ای؟ برصلیب عشق دارم کرده ای.؟خسته ام

زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تومجنونم مکن.

مرداین بازیچه دیگرنیستم این تو و لیلای تو ...من نیستم....

گفت:ای دیوانه لیلایت منم دررگ پنهان وپیدایت منم.

سالهابا جور لیلا ساختی من کنارت بودمو نشناختی........

فرار به سوی خدا

فرار به سوی خدا

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد!
خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید. «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»(1)

هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.

به نقل از حاج محمد اسماعیل دولابی

حقه روز امتحان

حقه روز امتحان

 
 
چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که  سر و روشون رو کثيف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند
و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار.

آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن
و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!

استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميک نند.
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:
.
.
.
.
.
.
يك)   نام و نام خانوادگی:                          ۲نمره

دو )  کدام لاستيک پنچر شده بود؟          
۱۸نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيک سمت چپ عقب

وارسته شدن وزير بر كنار شده

وارسته شدن وزير بر كنار شده

پادشاهى ، يكى از وزيران را از وزارت بركنار نمود. او از مقام و رياست دور گرديد و به مجلس ((پارسايان )) راه يافت و در كنار آنها به زندگى ادامه داد.بركت همنشينى با آنها به او روحيه عالى و آرامش خاطر بخشيد. مدتى از اين ماجرا گذشت ، راءى پادشاه درباره وزير عوض شد و او را طلبيد و به او احترام نمود. مقام ديوان عالى كشور را به او سپرد، ولى او آن مقام را نپذيرفت و گفت : ((گوشه گيرى در نزد خردمندان بهتر از نگرانى از سرانجام كار و مقام است .))

 

آنان كه كنج عافيت بنشستند
 

دندان سگ و دهان مردم بستند
 

كاغذ بدريدند و قلم بشكستند
 

وز دست و زبان حرف گيران  رستند
 

پادشاهى گفت : ((ما به انسان خردمند كاملى كه لياقت تدبير و اداره كشور را داشته باشد نياز داريم . ))
وزير بر كنارشده گفت
: ((اى شاه ! نشانه خردمند كامل آن است كه هرگز خود را به اين كارها  نيالايد
.))
 

هماى  بر همه مرغان از آن شرف دارد
 

كه استخوان خورد و جانور نيازارد

خیانت نکن ، بده!

یه فوت ، دو فوت!

   پشت فرمون بودم که موبایلم زنگ خورد.
        
   الو؟...الو...؟   بفرمایید... 

   چرا جواب نمیدین...؟

ادامه نوشته

عتیقه فروش و روستایی ساده

<<<عتیقه فروش و روستایی ساده>>>

یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد.
ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند.
پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟
روستایی گفت : چند می خری؟
گفت : هزار تومان.
روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی.
عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی ساختگی گفت :
عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم. قیمتش را هم حاضرم بپردازم.
روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال ۵ گربه را فروخته ام!!

به مرد بودن خود افتخار کنید

عزیزان این مطالب فقط جنبه طنز دارد و قصد اهانت به هیچ فردی را ندارم

به مرد بودن خود افتخار کنید


1- همیشه از نام خانوادگی شما استفاده می‌شود.
2- مدت زمان مكالمه‌ی تلفنی شما حداكثر30 ثانیه است.
3- برای یك مسافرت یك هفته ای تنها یك ساك كوچك دستی نیاز دارید.
4- در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می‌كنید.
5-دوستان شما توجهی به كاهش یا افزایش وزن شما ندارند.
6-جنسیت شما در موقع مصاحبه‌ی استخدام مطرح نیست.
7- لازم نیست كیفی پر از لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بكشید.
8- ظرف مدت 10دقیقه می‌توانید حمام كنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.
9- همكاران تان نمی‌توانند اشك شما را در بیاورند.
10- اگر در 34 سالگی هنوز مجردید، احدی به شما ایراد نمی‌گیرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است.
12-با یك دسته گل می‌توانید بسیاری از مشكلات احتمالی را حل كنید.
13- وقتی مهمان به خانه‌ی شما می‌آید لازم نیست اتاق را مرتب كنید.
14- بدون هدیه می‌توانید به دیدن تمام اقوام و دوستان تان بروید.
15- می‌توانید آرزوی هر پست و مقامی را داشته باشید.
16- حداقل بیست راه برای بازكردن در هر بطری نوشابه‌ی داخلی یا خارجی بلد هستید.
17- ضرورتی ندارد روز تولد دوستان تان را به خاطر داشته باشید.
18- ... و بالاخره روزی یك پیرمرد موفق خواهید شد.