شما مردم شایستهی اعتماد نیستید....
شما مردم شایستهی اعتماد نیستید....
میگویند روزی درویشی از جلوی یك مغازهی كبابی رد میشد.
دید كه شخصی تعدادی گنجشك را كشته و به سیخ كشیده و بر آتش كباب میكند.
درویش از آن شخص خواست كه یكی از گنجشكهای كبابشده را به او بدهد.
آن فرد خودداری كرد. درویش «كیشی» كرد. ناگهان گنجشكها زنده شدند و پریدند و رفتند.
مردم شهر وقتی آن كرامت را از درویش دیدند،
دور او جمع شدند و از او شفا و شفاعت خواستند.
درویش بیاعتنا میرفت و مردم هم به دنبال او میرفتند.
ناگهان درویش بهسمت مردم برگشت و شلوارش را پایین كشید و بهسمت آنان ادرار كرد.
مردم از او روی گردانیدند و او را دیوانه خواندند.
میگویند روزی درویشی از جلوی یك مغازهی كبابی رد میشد.
دید كه شخصی تعدادی گنجشك را كشته و به سیخ كشیده و بر آتش كباب میكند.
درویش از آن شخص خواست كه یكی از گنجشكهای كبابشده را به او بدهد.
آن فرد خودداری كرد. درویش «كیشی» كرد. ناگهان گنجشكها زنده شدند و پریدند و رفتند.
مردم شهر وقتی آن كرامت را از درویش دیدند،
دور او جمع شدند و از او شفا و شفاعت خواستند.
درویش بیاعتنا میرفت و مردم هم به دنبال او میرفتند.
ناگهان درویش بهسمت مردم برگشت و شلوارش را پایین كشید و بهسمت آنان ادرار كرد.
مردم از او روی گردانیدند و او را دیوانه خواندند.
درویش گفت: شما مردم به كیشی میآیید و به جیشی میروید؛
پس شایستهی اعتماد نیستید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:42 توسط سیمین
|
ميدهم جان، تا ز جان شيرينتري پيدا کنم