شما مردم شایسته‌ی اعتماد نیستید....


می‌گویند روزی درویشی از جلوی یك مغازه‌ی كبابی رد می‌شد.

دید كه شخصی تعدادی گنجشك را كشته و به سیخ كشیده و بر آتش كباب می‌كند.

درویش از آن شخص خواست كه یكی از گنجشك‌های كباب‌شده را به او بدهد.

آن فرد خودداری كرد. درویش «كیشی» كرد. ناگهان گنجشك‌ها زنده شدند و پریدند و رفتند.

مردم شهر وقتی آن كرامت را از درویش دیدند،

دور او جمع شدند و از او شفا و شفاعت خواستند.
 
درویش بی‌اعتنا می‌رفت و مردم هم به دنبال او می‌رفتند.

ناگهان درویش به‌سمت مردم برگشت و شلوارش را پایین كشید و به‌سمت آنان ادرار كرد.

 مردم از او روی گردانیدند و او را دیوانه خواندند.

 درویش گفت: شما مردم به كیشی می‌آیید و به جیشی می‌روید؛

پس شایسته‌ی اعتماد نیستید.