داستانهای تربیتی

@بخوانید و لذت ببریید@

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 14:7  توسط سیمین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 13:49  توسط سیمین  | 

گزیده ای از لطایف بُهلول

گزیده ای از لطایف بُهلول

ـ خواجه ثروتمندی برای خود مقبره ای ساخت. یک سال تمام در آن جا کار کردند تا به اتمام رسید. خواجه از استاد بنّا پرسید که این عمارت را دیگر چه لازم است؟ بهلول حاضر بود. گفت : وجود شریف شما!

ـ پرسیدند : روسفیدترین مردم پیش خداوند ، چه کسانی هستند؟ گفت : آسیابانان!

ـ پرسیدند : تلخ ترین چیز کدام است؟ گفت : حقیقت! پرسیدند : چگونه می توان این تلخی را تحمل کرد؟ گفت : با شیرینی اندیشه... .

ـ پرسیدند : حد فاصل گریه و خنده چیست؟ گفت : انسان با چشم هایش می گرید و با لب هایش می خندد و حد فاصل این دو ، دماغ انسان است... .

ـ روزی به شتاب تمام راه می رفت. پرسیدند : با این شتاب ، به کجا می روی؟ گفت : می روم تا از دعوای دونفر جلوگیری کنم : گفتند : کدام دو نفر؟ گفت : خودم و آن که دارد دنبال من می دود!

ـ یکی از او پرسید : قرقاول را چگونه کباب کنند؟ گفت : اوّل تو بگیر!9

ـ روزی در میانه بازار ، از گِل ، چیزی می ساخت زُبیده ، همسر هارون الرشید ، او را دید و پرسید : چه می کنی؟ گفت : قصری می سازم از قصرهای بهشت. گفت : به چند می فروشی. گفت: به یکصد دینار زر! زبیده ، یکصد دینار بداد و برفت و بهلول ، آن زر ، در میان فقیران بغداد ، قسمت کرد. زبیده ، آن شب ، به خواب دید که در بهشت است و او را قصری بخشیده اند. صبح ، خواب خویش به هارون گفت و هارون ، در عبور از بازار ، بهلول را به همان شغل دیروز ، مشغول دید. گفت : چه می کنی؟ گفت : چنان که دانی ، قصرهایی بهشتی می سازم. گفت : هر یک به چند؟ گفت : به یکهزار دینار زر! گفت : چه گران فروشی که از دیروز به امروز ، قیمت را به ده برابر رسانده ای! گفت : چنین نکرده ام؛ بلکه قیمت این کالا در این بازار ، برای آنها که ندیده و وارسی نکرده و از روی یقین می خرند ، یکصد دینار است و برای دیگران ، یکهزار دینار!10

ـ کسی از توانگران بغداد ، مسجدی ساخته بود. بر سر درِ آن بنا ، آن جا که نام بانی و واقف می نگارند ، همچنان خالی بود تا لوحی به نام وی آن جا نهند. بهلول ، لوحی به نام خویش نوشت و شبانگاه ، آن جا نصب بنمود. چون آفتاب برآمد ، آن توانگر به سراغ بهلول آمد و او را توبیخ نمود که : این ، چه کار زشت بود که کردی؟

بهلول گفت : اگر برای خدا ساختی ، که نیک می داند و خطایی در کار او نیست؛ امّا اگر برای مردمان ساخته ای ، بدا به حالت که مال بسیار از کف داده ای و با آن ، بهره ای از آخرت ، نمی ستانی! به این عمل ، خواستم بر اخلاص و اجر تو بیفزایم و از وَبالت بکاهم! تا خود ، چه خواهی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:34  توسط سیمین  | 

بزرگترین افتخار

بزرگترین افتخار

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.


و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 5:22  توسط سیمین  | 

نگاه به فرودستان و شکر نعمت

نگاه به فرودستان و شکر نعمت

سعدی گوید:

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم، دل تنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

پیام متن:

بنابر سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله : به آن که از شما پایین تر است، بنگرید و به آن که از شما بالاتر است، منگرید؛ زیرا بدین وسیله قدر نعمت خدا را بهتر می دانید (و شکرگزار نعمت های خداوند خواهید بود)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 4:38  توسط سیمین  | 

حکمت خداوندی

سعدی در بیان حکایتی می گوید:

موسی علیه السلام ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که از مناجات باز آمد، مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده. گفت: این چه حالت است؟ گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته. اکنون به قصاص فرموده اند.

«وَلَوْ بَسَطَ اللّه ُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوَ فِی الاَْرْضِ؛ اگر خداوند درِ هر نوع روزی را بر بندگانش می گشود، در زمین ستم پیشه می کردند». (شورا:27) موسی علیه السلام ، به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.

پیام متن:

آن کس که توانگرت نمی گرداند او مصلحت تو بهتر از تو داند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 4:9  توسط سیمین  | 

*خلق شو تا خلق شود*

دکتر وین دایر میگوید :
به هر چه اراده کرده ام(رسیده ام)؛زیرا که خواسته ام برسم و باور داشته ام که می رسم و عمل به باورم کرده و رسیده ام.
در داستانی آمده است که : شخصی بصورت مادرزادی یک چشم نداشت و نزد حکیمان زیادی رفته بود و خوب نشده بود و به او گفته بودند که خوب نمی شود.آن شخص تصمیم گرفت خوب شود و لذا مجسمه ای از خود با چشمان سالم ساخت و ماه ها در مقابل آن نشست و خود را با چشمان سالم نگاه کرد و سرانجام یکروز خود را بینا و سالم یافت.
این داستان متضمن یک پیام است و اینکه( تفکر مثبت نقش مهمی در زندگی) ما دارد.و باید دانست که :
هیچ شکستی وجود ندارد مگر در درون ما
هر چه به اندیشه درآید در زندگی به تصویر کشیده می شود.زیرا ما چیزی نیستیم جز اندیشه ها و اعمال خودمان،و بقیه تماما در پوست و گوشت و خون مشترک هستیم.مثبت فکر کنیم و آن را به تصویر بکشیم؛همان خواهد شد که می خواهیم و اراده کرده ایم که بشود و منفی و بد بینانه فکر کنیم جز حسرت و آه و دور شدن از آرزوها و خواسته هایمان چیزی نصیبمان نخواهد شد.
باور داشته باشید تا بشود.
با تمام وجود و تفکر مثبت بخواهید و بگوئید.
خلق شو تا خلق شود
وبارها هنگام عمل به خواسته هابا تمام وجود وذهنی مثبت این جمله را تکرار کنید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 16:1  توسط سیمین  | 

تو هم مرا برای خودت تربيت كن

تو هم مرا برای خودت تربيت كن

شيخ تعريف مى كرد كه : در ايام جوانى دخترى رعنا و زيبا از بستگان ، دلباخته من شد و سرانجام در خانه خلوت مرا به دام انداخت ، با خود گفتم : رجبعلى ! خدا مى تواند تو را خيلى امتحان كند! بيا يك بار تو خدا را امتحان كن ! و از اين حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر كن .
سپس به خداوند عرضه داشتم : خدايا! من اين گناه را براى تو ترك مى كنم ، تو هم مرا براى خودت تربيت كن .

برگرفته از :کتاب داستان های عارفانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:5  توسط سیمین  | 

خيانت انسان

خيانت انسان
يكى از خلفاء غلامى داشت كه سخت مورد توجه و علاقه خليفه بود و خليفه او را بسيار دوست داشت .
روزى ناگهان غلام بيمار شد و روز به روز بيمارى اش شدت بيشترى پيدا كرد، خليفه پزشكان را از سراسر كشور به پايتخت دعوت كرد تا غلام را معالجه كنند.
پزشكان آمدند و غلام را معاينه كردند و داروهاى مختلفى را به وى خورانيدند، اما غلام بهبود نيافت . روزى طبيبى به بالين غلام رفت و او را معاينه كرد و حدس زد كه بيمارى او بايد منشاء روحى و روانى داشته باشد. بنابر اين اطاق را خلوت كرد و از غلام پرسيد: چه حادثه اى اتفاق افتاده كه تو را به اين روز انداخته است .غلام چند لحظه فكر كرد و عاقبت لب به سخن گشود و گفت : چند نفر از دشمنان سلطان مرا تحريك كردند كه در شراب او سم بريزم و خليفه را مسموم كنم .
من فريب پول آن ها را خوردم و در شراب خليفه سم ريختم و آن را به خليفه دادم . اتفاقا خليفه متوجه شد كه شراب به زهر آلوده است و آن را ننوشيد.
من منتظر بودم كه حاكم مرا به شدت كيفر و قصاص مى نمايد. امّا او نه تنها مرا مجازات نكرد، بلكه احسان و محبت خود را نسبت به من بيشتر نمود، به طورى كه من از شدت شرمسارى بيمار شدم . بيمارى من بيمارى شرمسارى و خجالت است . اين بيمارى درمان ندارد و تا وقتى كه نميرم ، خجالت زده باقى خواهم ماند.
و اى بر انسان ! و اى از روزى كه انسان ها بفهمند خداوند هميشه با او در كنار او بوده و تمام خيانت ها و گناهان و كارهاى زشتش را مى ديده اما بردبارى فرموده و بر احسان و انعامش مى افزوده و نعمت هايش را بيشتر ارزانى مى داشته است .

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 21:59  توسط سیمین  | 

صلي الله عليك يا اباعبدالله عليه السلام



خداوندا خدايي كن دلم را               سفير رو شنايي كن دلم را
و روحم را گره زن با حسينت              هماره كربلايي كن دلم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 8:19  توسط سیمین  | 

ترس و شکست

حکایت است که می گویند:

روزی یکی از اهالی ده به صحرا رفت و شب از قضا حیوانی به او حمله کرد.  پس از یک درگیری سختبالاخره بر حیوان غالب شد و آن را کشت و از آن جا که پوست حیوان زیبا به  نظر می رسید مرد حیوان را به دوش انداخت و به سمت آبادی راه افتاد. پس از ورود به ده ، همسایه اش  از بالای بام او را دید و فریاد زد: "آهای مردم مش قلی یک شیر شکار کرده است"! مش قلی داستان ما  با شنیدن اسم شیر لرزید و غش کرد.  بیچاره نمی دانست حیوانی که با او درگیر شده شیر بوده است. وقتی درگیر شده بود فکر می کرد که  سگ قدیمی مش تیمور است وگرنه همان اول غش می کرد و به احتمال زیاد خوراک شیر می شد.

نتیجه گیری: اگر از بزرگی اسم یک "مشکل" بترسید

قبل از اینکه  با آن بجنگید از پا درتان می آورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 15:58  توسط سیمین  | 

توصيف زيبائى

توصيف زيبائى



در زمان پيامبر گرامی اسلام دو نفر بنام «هيث» و «ماتع» در مدينه زندگى مى كردند. اين دو آدم هاى هرزه اى بودند و همواره سخنان زشت مى گفتند و مردم را مى خنداندند و عفت كلام را مراعات نمى كردند.
روزى اين دو نفر با يكى از مسلمانان سخن مى گفتند و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در چند قدمى آنها، سخن آنها را مى شنيد كه مى گفتند:

«هنگامى كه به شهر طائف هجوم برديد و آنجا را فتح نموديد، در آنجا در كمين دختر عيلان ثقفى باش ، او را اسير كرده و براى خود نگه دار كه او زنى خنده رو، درشت چشم ، جاافتاده ، كمر باريك و قد كشيده است ، هرگاه مى نشيند با شكوه جلوه مى كند و هرگاه سخن مى گويد، سخنش دلربا و جاذب است ، رخ او چنين و پشت رخ او چنان است و...!»
با اين توصيفات آن مسلمان را تحريك كردند، پيامبر فرمود:
«من گمان ندارم كه شما از مردانى كه ميل جنسى به زنان دارند باشيد، بلكه به گمانم شما افراد سفيهى كه ميل جنسى ندارند باشيد (يعنى عنين)، از اين رو زيبائي هاى زنان را (بدون آن كه خود لذت ببريد) به زبان مى آوريد (و موجب آلودگى ديگران مى شويد)».

آنگاه پيامبر آنها را از مدينه به سرزمين «غرابا» تبعيد كرد، آنها فقط در هفته ، روز جمعه براى خريد غذا و لوازم زندگى ، حق داشتند به مدينه بيايند.(1)


پی نوشت ها :

1- حكايت هاى شنيدنى 3 / 89 - بحارالانوار 22 / 88.

برگرفته از : کتاب يكصد موضوع 500 داستان / سيد على اكبر صداقت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 18:31  توسط سیمین  | 

دوستی با سنگ

يزيد بن معاويه عجلى گفت :

به نزد ابى جعفر عليه السلام بودم ، مردى با پاى پياده از خراسان وارد شد، پس پاهاى خود را بيرون آورد، پاهاى وى پينه زده بود و گفت : به خدا قسم ، چيزى جز دوستى شما اهل بيت مرا با اينجا نكشانده است .

ابو جعفر باقر عليه السلام فرمود:

به خدا قسم ، اگر سنگى ما را دوست بدارد، خدا آن را با ما محشور مى دارد، و آيا دين جز حب چيزى است . خداى تعالى مى فرمايد: بگو كه اگر خدا را دوست داريد، مرا دوست بداريد، خدا شما را دوست مى دارد. و فرمود: كسانى را كه به سوى ايشان مهاجرت كردند، دوست مى دارند و آيا دين جز حب چيزى است ؟

سالروز شهادت امام علم و هدایت امام محمد باقر علیه السلام را تسلیت میگویم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 12:11  توسط سیمین  | 

عابد وشیطان

در میان بنی اسرائیل عابدی بود، وی را گفتند :

« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»

عابد خشمگین شد ، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند .

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح ، بر مسیر او مجسم شد  و گفت :

« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»

عابد گفت :

« نه، بریدن درخت اولویت دارد»

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند!!!

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست!!

ابلیس در این میان گفت :

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مأمور ننموده است ، به خانه برگرد ، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم ؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صواب تر از کندن آن درخت است»

عابد با خود گفت :

« راست می گوید ، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم»

و برگشت .

بامداد دیگر روز ، دو دینار دید و برگرفت . روز دوم دو دینار دید و برگرفت . روز سوم هیچ نبود . خشمگین شد و تبر برگرفت . باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت :

«کجا؟»

عابد گفت :

«تا آن درخت برکنم»

گفت :

«دروغ است ، به خدا هرگز نتوانی کند»

در جنگ آمدند .

ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

عابد گفت :

« دست بدار تا برگردم ، اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک ، در چنگ تو حقیر شدم؟!!»

ابلیس گفت :

« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد ، که هرکس کار برای خدا کند ، مرا بر او غلبه نباشد ؛  ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی ، پس مغلوب من گشتی.

انشاء الله خداوند توفیق دهد در این روزهای عزیز نیت های خودمان را برای خدا خالص گردانیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 23:21  توسط سیمین  | 

شهادت جودالائمه علیه السلام تسلیت باد.




من اطاع هواه اعطى عدوه مناه.
 
کسـى که فـرمـان هـوى نفـس خـویـش را بـرد آرزوى دشمنـش را بـر آورد.
 
راکب الشهوات لاتستقال له عثره,

کسـى که بـرمـرکب شهوات سـواراست, از لغزش درامـان نخـواهـد مـانـد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 19:57  توسط سیمین  | 

توجه به کودک

توجه به کودک

گروهى از کودکان مشغول بازى بودند.

ناگهان با دیدن پیامبر(ص )که به مسجد مى رفت , دست از بـازى کـشـیـدنـد و بـه سـوى حـضـرت دویدند و اطرافش را گرفتند.آنها دیده بودند پیامبر اکـرم (ص ),حسن (ع ) و حسین (ع ) را به دوش خود مى گیرد و با آنها بازى مى کند.به این امید, هر یک دامن پیامبر را گرفته , مى گفتند: شتر من باش ! پـیامبر مى خواست هر چه زودتر خود را براى نماز جماعت به مسجد برساند, اما دوست نداشت دل پـاک کـودکـان را بـرنـجاند.

بلال درجستجوى پیامبر از مسجد بیرون آمد, وقتى جریان را فهمید خـواسـت بـچه ها را تنبیه کند تا پیامبر را رها کنند.آن حضرت وقتى متوجه منظوربلال شد, به او فرمود: تنگ شدن وقت نماز براى من ازاین که بخواهم بچه ها را برنجانم بهتر است .پیامبر از بلال خواست برود و از منزل چیزى براى کودکان بیاورد.بلال رفت و با هشت دانه گردو بـرگـشـت .

پـیـامـبـر(ص ) گـردوهـا را بین بچه ها تقسیم کرد و آنها راضى و خوشحال به بازى خودشان مشغول شدند.(1)

بیان : توجه به نیاز و خواسته هاى کودک از اصول اولیه تربیت است .آسان ترین و پسندیده ترین راه , راضـى کـردن کودکان و همان روش متواضعانه پیامبر است که علاوه بر تامین نیاز کودک , به آنها نوعى شخصیت نیز مى بخشد.


1.ابن ابى الحدید: شرح نهج البلاغه , چاپ دوم , داراحیاء التراث العربى , بیروت 1386ق , ج 10.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 20:24  توسط سیمین  | 

نه از تو؛ نه از من/داستانک

نه از تو؛ نه از من

ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟

شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من
.
«تذكره الاولياء عطار نيشابوری»

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 3:27  توسط سیمین  | 

انسانهای بزرگ


برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد ،

زیرا آنان بر این باورند كه :

یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 6:34  توسط سیمین  | 

ابزارهای زندگی

ابزارهای زندگی

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد.

رئیس پرسید: آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟

" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!

چقدر به فکر تیز کردن تبرمون هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 3:26  توسط سیمین  | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

  

چند روز هست حالم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

  

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

  

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

  

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 15:50  توسط سیمین  | 

مطالب قدیمی‌تر